یادداشت های گاهیانه
یادداشت های گاهیانه سین واو میم
چهارشنبه/ 20 اردی بهشت
شوهر عمه ام تکیه کلامی داره که :"سخت ترین کار هم باشه، می خوابیم پاش."
حالا ما هم همون.
(و اینکه ایشالا یادداشت سریعمو بر "نارنجی پوش" مهرجویی بذارم تا اخر هفته.)
جمعه/ 15 اردی بهشت
اول- این پست پایین یادداشتم بر فیلم "اینتو د وایلد" هست که قبلا در فصلنامه مرحوم پاپیتال منتشر شد. بدون شک اینتو د وایلد فیلم عمرم هست. یک جهان بینی پشتش هست که بخش زیادی اش شبیه مال من هم هست. دوست دارم نظرتون رو در مورد فیلم بدونم.
دوم- داشتیم با دوستی در مورد تفاوت سلیقه حرف می زدیم؛ تفاوت دیدگاهمان در مورد جذابیت. که بقیه چی فکر می کنند و من و ما چی؟
بانو آدری هپبورن در مصاحبه ای گفته بود که به نظرش زیباترین زنان، شادترین آن ها هستند. ورا فارمیگا در فیلم "آپ این د ایر" جایی که می خواهد در مورد نکات جذاب یک مرد حرف بزنه کلی چیز می گه، آخرش می رسه به یه لبخند قشنگ" آره. گاهی همین یه لبخند قشنگ کافیه."؛ و جرج کلونی -پای ثابت تمام لیست های مردان جذاب هالیوود- مهم ترین نکته را از نظر خودش اهل "فان" بودن خودش می گه.
از نظر من همه چیز تو چشمها خلاصه می شه؛ چشم های مصمم؛ که به جلو نگاه می کنه. به اون لکه ی نورانی انتهای تونل.
سوم- این شماره پاویون پرونده ی تفکیک چنسیتی دانشگاه ها را دارد. من هم در آن یک یادداشت نوشته ام. به علاوه بخش اول ده شخصیت جذاب تاریخ سینما. ایشالا همین روزها منتشر می شود...
چهارم- به طور اتفاقی آهنگ "استیر وی تو هون" از لدزپلین رو شنیدم. (داداشم معرفیش کرد.) بعد گشتم و منابعی در مورد نفوذ عقاید شیطانی در آن پیدا کردم و ادامه پیدا کرد... همراه شد با یاد مجموعه مستندی که پارسال دوستی بهم داد و در مورد فراماسون و این داستان ها بود.
در فیلم "مظنونین همیشگی"، کوین اسپیسی منولوگ جاودانه ای داره: "بزرگترین فریب شیطان این بود که توانست این باور را به وجود آورد که وجود ندارد."
پنجم- درگیر این بخش از موسیقی فیلم آژانس شیشه ای شده ام امروز (که مرحله دوم انتخابات مجلس هم هست): +
پی نوشت: این رو هم پیشنهادمه بخونید: +

دنیای بزرگ سینما، فیلم های کوچک و بزرگ کم ندارد؛ فیلم های بد و خوب. فیلم های باارزش و متوسط. فیلم هایی که به چند بار دیدن می ارزند و فیلم هایی که تنها برای یک بار دیدن ساخته شده اند. و این از نظر من اصلی ترین تفاوت فیلم خوب و ماندگار با فیلم متوسط و میان مایه است. اینکه فیلم خوب را بعد از تماشا کردن برای دومین و سومین بار است که تازه به جهانش دست می یابی. و اینکه در هر بار تماشا می توانی نکته ی جدیدی در آن کشف کنی. "به سوی طبیعت وحشی" هم این گونه است.
- "به سوی طبیعت وحشی" ریتم خوبی دارد. پر از منظره های کارت پستالی فوق العاده است. داستان پردازی و بازی های خوبی هم دارد. فیلم قصد دارد داستانی واقعی از آنارشی گری یک مرد جوان را روایت کند که پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، به درس و خانواده اش پشت پا می زند و بی خیال همه چیز و همه کس، به دل طبیعت می زند. این کل درکی است که پس از بار اول تماشا کردن این فیلم به دست می آورید.
-اما همان طور که گفتم فیلم های خوب خاصیت عجیبی دارند؛ که بعد از تماشای چندباره، تازه به شما اجازه ی ورود به دنیایشان را می دهند. "به سوی طبیعت وحشی" داستان یک مرد جوان که از روی خام دستی و بی مسئولیتی به دل طبیعت فرار می کند نیست. حتی نام فیلم هم فریب دهنده است. فیلم حتی ربطی به طبیعت و راه و روش زندگی در آن پیدا نمی کند. قضیه به این سادگی ها تمام نمی شود!
- بگذارید برایتان دو مقایسه بیاورم تا منظورم را در خلال آن ها بهتر بیان کنم. دو فیلم "127 ساعت" و "سنتوری" را به یاد بیاورید. "127 ساعت" آخرین ساخته ی دنی بویل است و "سنتوری" اثر داریوش مهرجویی. "127 ساعت" داستان مردی است که عاشق سفر و زندگی در طبیعت است و در یکی از سفرهایش گیر و گرفتاری برایش ایجاد می شود. "سنتوری" داستان نوازنده ی سنتوری است که به دلایلی در دام اعتیاد می افتد و ... .
دنیای کدام فیلم شباهت بیشتری با "به سوی ..." دارد؟
-از نظر من، جواب "سنتوری" است.
"سنتوری" داستان مردی است که به خاطر اصالت دادن به فردیت خودش و به خاطر ترجیح ارزش های شخصی اش به ارزش های قراردادی اجتماعی، مجبور به پرداخت هزینه های گزافی می شود. مقبولیتش را در خانواده از دست می دهد؛ معشوقه اش ترکش می کند؛ جامعه او را طرد می کند؛ و سلامتی و زندگی و همه چیزش را برای "سنتور"ش فدا می کند.
-در بند بالا، به جای "سنتور" بگذارید "سفر به آلاسکا". این همان داستان فیلم ماست.
-به خاطر همین است که فکر نمی کنم بعد از تماشای چند باره ی فیلم باید از شهر و مظاهر زیبای آن فراری باشم. گمان نمی برم که رستگاری، در پناه بردن به درون طبیعت وحشی و دوری جستن از خانواده و دوستانی باشد که برای به دست آوردن هر کدامشان سالها تلاش کرده ام. به نظر من، اصولی که دنیای فیلم مطرح می کند –و چه قدر شیفته شان هم هستم.- را می توان در همین شهر بزرگ با همه ی آدم ها و ماشین ها و اتوبان ها و آسمانخراش هایش هم به کار بست. به نظر من قوانین جهان ثابت است؛ چه در فلان نقطه ی دورافتاده در آلاسکا و چه در آپارتمان کوچکم در اصفهان.
- ماندگارترین جمله ی فیلم برای من، سکانس پایانی آن بود. جایی که سوپرولگرد داستان، میان آخرین نفس ها در کتابش می نویسد: «شادی تنها زمانی حقیقت می یابد که به اشتراک گذاشته شود.»

*منتشر شده در شماره پنجم نشریه دانشجویی پاپیتال
** لینک فیلم: +
یک شنبه / 3 اردی بهشت

چهارشنبه/ 30 فروردین
می خواستم یه چیزایی بگم در مورد استادهای دانشکده مون. در مورد تفاوت های عملکردی در چند مورد مشابه؛ تفاوت سطح فهم و شعور؛ اما خب... بگذریم؛ فعلا البته!
و اینکه داریوش مهرجویی عزیز، اول فیلم "نارنجی پوش"ش یک چیزی در مورد اصفهانی ها می گوید. فیلم را که رفتید ببینید حواستان به آن هم باشد. و اینکه چرا اصفهان زیباترین و پاکیزه ترین شهر ایران است.

نکته ی دیگه ای که خیلی وقته می خوام بهش اینجا هم اشاره کنم در مورد ...(سانسورش کردم تا بعد)... فردا پس فردا ایشالا میام میگم.
(یکی از دخترهای همکلاسی برایم خوابی دیده؛ که یکی از تعابیرش این می شه که من اون چنان بلد نیستم با دخترها ارتباط سازنده و اینها برقرار کنم! ;دی )
دو شنبه/ 28 فروردین

یک شمبه/ 20 فروردین
اول تا یادم نرفته این رو بگم که این سبک وبلاگ نویسی رو از امیر قادری یاد گرفتم.
و این که تعداد فرندهای فیس بوکم 313تا شده!
سریال دکتر هاوس، از ابتدای فصل 6 دیوانه کننده شده! وای که بین این همه فیلم و سریال و شخصیت تلویزیونی و سینمایی و ادبیاتی، به طور عجیبی این یکی جای خودش را در دلم باز کرده. درود بر دیوید شور! (سریال modern family رو هم شروع کردم!)
بعد از اون هم اینکه مولا علی حدیثی دارد که با صحبت در مورد آینده و برنامه هایتان، آن را تباه نکنید!
14فروردین
باز یک سفر دیگه بودیم و اینترنت هم قطع بود. و خلاصه منتظر شماره فروردین "پاویون" باشید. که دبیر بخش فرهنگی اش هستم.
واینکه می خواهم برای شروعش یک یادداشت بنویسم؛ از آن هایی که تخصصم هستند. که دوستش دارم و شما هم دوست خواهید داشت (امیدوارم). در مورد زندگی و اینکه چه تاکتیک هایی را باید داشت و تغییر تاکتیک در زندگی. که چه نکته ی مهمی است و از پوکر یاد گرفته امش؛ که نباید بگذارید کسی دستتان را بخواند؛ که سبک بازیتان را کسی نفهمد و مرتب عوضش کنید؛ به خودتان هم رو دست بزنید؛ کاری را بکنید که خودتان هم منطقی نمی دانیدش. (یاد آهنگ فیلم "لئون" از استینگ افتادم.) اسم پوکر را که نمیشه در مجله آورد؛ بگردم دنبال یه بازی دیگه...
و اینکه ترک 6 از آلبوم قاب شیشه ای سیاوش قمیشی را تازه کشف کردم. پیشنهاد می کنم!
سه شنبه/ 8فروردین
آمدم! به که چه سفری! عکس ها را رفقا برسونند بزارم رو فیس بوک و چندتایی هم اختصاصی اینجا! خوش گذشت. به که چه سالی!
جمعه/ 4فروردین
سفر...
چند شنبه(!)/ دوم فروردین
برای سال نو، بگذارید سرچراغی یک نصیحت بکنم خودم و شما را: توصیه می کنم به دراماتیک بودن؛ به سینمایی بودن؛ تکراری نبودن؛ رفتن و نموندن؛ دیدن و یاد گرفتن؛ شکستن قوانین؛ و البته شعار من در سال جدید -که بالای صفحه فیس بوکم هم گذاشتم- "قوی ماندن".
فیلم "قوی سیاه" را ببینید. و "فایت کلاب" را؛ و "قتل جسی جیمز..."؛ داستان زندگی همینگوی را بخوانید -کاملش را می توانید در کتاب "از این لحاظ" نجف دریابندری پیدا کنید.- و مهمتر از همه اینکه هرگز سعی نکنید "نرمال" باشید. این برای شروع یک سال "قوی"؛ رفقا!
تا آخر فصل پنج سریال "دکتر هاوس" را دیدم. شوقم برای ادامه اش کم شده. زیرنویس هایش هم نیست دیگه انگار. سریال "Boardwalk Empire" با کارگردانی و نظارت اسکورسیزی را شروع کرده ام. همین فعلا! و...
عید همه مبارک!
آورده اند که روزی جمعی مریدان بر پای استاده، مولانا و مقتدانا ،وحیدالعرفا (طول الله عمره)، را پرسیدند که "یا شیخ! دنیا به چه ماند؟"
وحیدالعرفا دست در محاسن بلند سفید خود فرو همی کرد و پس از تاملی عمیق گفتا "دنیا همچون گیمی کامپیوتری هستندی!"
مریدان که تا به حال نه گیم دیده بودند و نه کامپیوتر و نه مشابهش را، همچون قاطری در مرداب دست و پا زنان، از شیخ تقاضای توضیح بیشتر نمودند. شیخ که حال و حوصله ی مریدان خنگ و خول را نداشت، گفتا "به راستی منظورم را ندانستید؟!"
مریدان گفتند: "لا!"
شیخ گفت: "به قوزک پام!" (در این بند در منابع اختلاف هست.) "من این سخنان و درفشانی ها را از بهر آیندگان همی گویم نه از بهر شما کودنان ابله کوته بین!"
آورده اند که جملگی مریدان با شنیدن طعن و لعن شیخ وحید العرفا (طول الله عمره) درجا قالب تهی کرده و جان به جان آفرین تسلیم نمودندی.
روزگار دنی و روزهای بالا و پست گذشتند و گذشتند تا پس از قرن ها روزی دیگری از مریدان قرن بیست و یکمی شیخ، که در دانشکده ی فارماسی نزد وحید العرفا تلمذ نمودی، شیخ را پرسیدی "یا شیخ! دوران تحصیل در فارماسی به چه ماند؟"
شیخ که هماره در زندگی از تکرار و سخن تکراری بیزار بودی(1)، دست بر ته ریش سیاه خود کشید(2) و گفتا "فارماسی همچون مرحله ای از آن گیم کامپیوتری ماند." مرید باز پرسید" یا شیخ! غول این مرحله چیست؟"
شیخ بلادرنگ پاسخ داد "غول این مرحله شیمی دارویی هست و لاغیر". مرید که از احساس خودزرنگ بینی زیادی رنج می برد گفت "یا شیخ! قربانت شوم! پیش از این، مشابه همین سخن و تعبیر را برای بیوفارماسی نفرموده بودید؟". وحید العرفا که گویا از خزانه ی غیب به وی الهام شده بودی که این مرید کک بر تنبان دارد پاسخ داد "خفه شو کچل کثافت! تو کز ضایع کردن شیخ بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی"(3)
در تاریخ بیهقی آمده که آن مرید دیگر تا اخر عمر دم نزد و خفه مرد.

توضیح عکس: وحیدالعرفا در جنگ با شیمی دارویی 1 و 2 و 3. عکس از کتاب تذکره العرفا از عطار نیشابوری.
پا نوشت:
(1): دیگر چیزهایی که شیخ از آن ها بیزار هستند: خورشت بادمجان. درس فیزیک دبیرستان. فرزاد حسنی. بارسا و همه ی طرفداران این روزهایش.
(2): آورده اند که از این احوالات شیخ، فیلمی بر پرده ی نقره ای ساخته و پرداخته اند؛ مورد عجیب بنجامین باتن.
(3): بعدها شعر را سعدی شیرازی دزدید و با کمی تغییر به نام خودش همه جا جار زد. شیخ به سازمان بین المللی کپی رایت شکایت برد. سازمان بین المللی کپی رایت 3000میلیارد تومان از سعدی چک گرفت و حق را به وی داد و برای زدن پوز شیخ، شعر دزدی و تقلبی او را بر سر در یکی از سازمان های زیرمجموعه اش نگاشت. آورده اند که از ان جایی که سعدی جز دزدی ادبی و لاس زدن با دخترکان زیباروی ترک شیرازی (در این بخش با حافظ رقابت تنگاتنگی داشته)، اه در بساط نداشته، چکش وا خورده و سازمان ملل در عوض آن 3000میلیارد، معشوقه ی وی را به عقد خود در می اورد. از این بساط بوده که سعدی سروده "سعدی از دست خویشتن فریاد". عباس کیارستمی این داستان را در کتابی با همین عنوان آورده که در کتابفروشی های سراسر کشور قابل ابتیاع هست. لینک
1. دل و دماغ درستی نداشتم این یه هفته.
2. درگیر نمره ها و معدل و مشروطی و اینها هستم دیگه. معطل و دربندیم به خدا! تکلیف نامعلوم!
3. از فیلم های جشنواره، "ملکه" رو دیدم که چه قدر هم خوب بود. بعد از مدت ها فیلمی بود که واقعا باید روی پرده سینما دید، فیلمبرداری درجه یکی دارد و جذابیت ها ی بصری خوب. دید کلی اش هم خوب بود.
4. بهتون گفته بودم از مورد علاقه ترین تکنولوژی های دنیا برای من، تکنولوژی "شافل" است؟! این که چند گیگ آهنگ گلچین شده را با هم یک پلی لیست کرده ام و هربار تصادفی پخش می کنم آهنگی. الان آهنگ "بری باخ" منصور شروع شد.
5. "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" هم بالاخره پیداش کردم. واقعا فیلم خوبیه. گیر بیارید ببینید رفقا!
6. و دیگه... سلامتی شما!

*این مصاحبه -با اصلاحات- در شماره ی پنجم فصلنلمه ی دانشجویی پاپیتال منتشر شده. متن کاملش را می توانید اینجا بخوانید.
ادامه مطلب
راستش دیگر مطمئن شده ام؛ نقطه ضعفم را دیگر خوب می دانم. سال هاست که داشته امش و نخواسته ام (راستش زیاد هم نخواسته ام) که تقویتش کنم. اینکه در برابر "نارفیقی" عجیب شکننده ام. زود دلم می گیرد. بغض می کنم. می زنم. می شکنم. زود دلم می گیرد وقتی کسی حرمت "مردانگی" را نمی داند. آدابش را فراموش می کند. "وجدان" را وقتی کسی ندارد... زود دلم می گیرد. خسته می شوم گاهی از این که "مرد"ی نیست؛ که کم هست. شاید به قول بهمن مفید در فیلم قیصر "همه ش را یه جا شوما ورداشتی قیصر خان."

در اپیزود 24 (فینال) از سیزن 3 سریال "دکتر هاوس"، آخرهای اپیزود، جایی هست که دکتر هاوس در حالی که مریض خاصش را درمان کرده ولی سه نفر از همکارانش که سه سالی بود با هم زندگی و کار می کردند را اخراج (دقیقترش دو نفر استعفا؛ یکی اخراج) کرده، نشسته کنار همسر مریض و سیگار برگ دود می کند...:

the guy: So... they all quit.i
House: Two of them quit. I fired the third.i
the guy: It's very hard to lose your people. Must be very upset.i
House: Yeah, I must be.i
the guy: But you're not?i
House: I don't think I am. I think I'M...okay.i
the guy: What are you going to do?i
House: God only knows.i
آدم دلش می گیره؛ غمش زیاد می شه؛ چشمش خیس می شه؛ اینجا چه خبره؟! + + + + + + + + + + ...
و اینکه به قول محمد نوری، " ای ایران ایران! دور از دامان پاکت، دست دگران، بدگوهران...": +

| Design By : Pars Skin |

